|
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع ...
|
شهادت امام معصوم آقا باقر العلوم (ع) تسلیت.
می گویند دربقیع مظلومیت عربده می کشد !
می گویند غریب غریب غریب
می گویند غربت غربت غربت ...
نه !
هیچ کدام اینها نیست .
شاید برای من نیست ... نه ! برای من نیست .
من در بقیع صدای عربده ای نشنیده ام .
در بقیع غریب ندیدم ...
در بقیع غربت ندیدم ...
در غربت ، بقیع دیدم ...
پیش پای بقیع باید نشست .
زجه نزد نباید !
فقط باید پیش پایش نشست ...
و نگاه کرد ...
و شنید.
خواست باید .
بقیع به آدم دوتا پا می دهد .
برای رفتن ...
کجایش را هم می گوید ... تو می فهمی .
افسوس !
شکسته رفتم بقیع ...
من دوتا پا را دوباره می خواهم !
نظرات این پست نمایش داده نمی شود .
پیرزن گریه می کند . تمام وجودم برای همراهی او سعی می کند . نمی شود که همراه شوم .
اتاق اجاره ای اش چهار متر بیشتر نیست . عکس مرد است روی دیوار که خودی می نماید.
می گوید : ۲۵ سال
می گوید : خیبر . . .
می گوید : ...
روایت دوم از زبان من / تو / او ! :
دستش را گرفتم . یادم هست با تردید انگشت هایم را گره زدم به انگشت هایش .
یادم هست که آن روز دلم می گفت : دور می شود . . . دور .
یادم هست حسم را که می خواند توی گوشم : سیر نگاه کن ... سیر !
یادم هست بلند قامتی اش را . سرم را بالا آوردم . چشم هایم نتوانست نگاه کند چشم هایش را .
گفتم : میایین ؟
یادم نیست با چه حالی گفت ، یادم نیست نگاهش به من بود یا ... ولی یادم هست گفت :
میام . . . میام .
گوشم یادش رفته زنگ صدایش را .
می گویند : "مردها دیگر نمی آیند ..."
یادداشت :
مرد !
تو کسی نبودی که این طور بروی ...

به چشمك زدن بپرداز اي ستاره كوچكم
كه من ، از اين كه تو چه هستي در حيرتم !
"كودكستاني"

مجنون تو كوه را ز صحرا نشناخت
ديوانه ي عشق تو سر از پا نشناخت
هركس به تو ره يافت ز خود گم گرديد
آن كس كه ترا شناخت خود را نشناخت
"ابوسعيد ابوالخير"

و این جاست که می بینم من چقدر کوچکم !
و برای من کوچک تو چقدر بزرگ . . .